بامیلو بلاگ / فرهنگ و هنر / کتاب / مروری بر «غروب بت‌ها» فریدریش نیچه (ترجمه داریوش آشوری)
راهنمای خرید بامیلو بلاگ

مروری بر «غروب بت‌ها» فریدریش نیچه (ترجمه داریوش آشوری)

«آنکه امروز از همه بهتر بخندد تا آخر می خندد…» («غروب بتها»، ۱۳۸۴، ۳۲)

عنوان کامل این کتاب «غروب بت‌ها: فلسفیدن با پتک» گویای نگرش و رویکرد نیچه است. این اثر طی یک هفته به زبان آلمانی در ارتفاعات سیلس‌ماریا در سال ۱۸۸۸ نوشته شد و در ۱۸۸۹ انتشار یافت. نیچه ضرورت نگارش این کتاب را معرفی کوتاه و موجزی از فلسفه‌اش عنوان می‌کند. عنوان کتاب جدلی مطایبه‌آمیز و هجوآلود با عنوان اُپرای ریشارد اگنر، «غروب خدایان» را مطرح می‌کند. نیچه، واگنر را بابت برپاکردن جایگاه تعالی به نام خدایانی دروغین دست می‌اندازد، و همین رویکرد را در قبال تاریخ اندیشه نیز به کار می‌گیرد.

به باور والتر کافمن، مترجم این کتاب به زبان انگلیسی، نیچه احتمالا این شیوه‌ی استفاده از واژگان در عنوان کتابش را به تاسی از فرانسیس بیکن اختیار کرده است. طرح کلی این اثر نقد فرهنگ آلمانی آن دوران به‌عنوان چیزی کم‌مایه، بی‌مقدار، نیست‌انگار و سراپا سست است، ضمن اینکه پیکان بُرنده‌ی جنگ را به سوی برخی از دیگر چهره‌های شاخص فرهنگی و فلسفی نیز می‌گیرد که همینقدر نمود سستی و نیست‌انگاری هستند یا به نام ارزش‌های برین به نفی و انکار خودِ زندگی و کثرت‌های آن می‌نشینند. در این کتاب بار دیگر، استحاله‌بخشیدن به ارزش‌ها، سنجش دوباره‌ی همه‌ی سنجه‌ها، به عنوان مهمترین پروژه‌ی نیچه مطرح می‌شود. کتاب شامل دوازده بخش است. پس از دیباچه، در اولین بخش، «نکته‌پردازی‌ها و خَدَنگ‌اندازی‌ها» با گزین‌گویه‌های نیچه مواجه می‌شویم که به باور ژیل دلوز به سنخی از نوشتار‌ـ‌اندیشه‌ی کوچ‌گر تجسم می‌بخشند. برای مثال، چه بسا امروزه اغلب ما این عبارت معروف را اینجا و آنجا دیده یا شنیده باشیم که «آنچه مرا از پای در نیندازد قوی‌ترم می‌سازد ــ از درس‌های دانشکده‌ی جنگ زندگی» («غروب بتها»، ۱۳۸۴، ۲۲)؛ خواه در ترانه‌ای از یک گروه متال، خواه به صورت یک گرافیتی یا دیوارنوشته‌ یا در برخی فیلم‌ها خصوصا از زبان شخصیت‌های سرکش و رام‌نشدنی در آثاری چون «قطار افسارگسیخته» (نوشته‌ی آکیرا کوروزاوا و ساخته‌ی آندره کونچالفسکی) یا در «ظهور سیاره‌ی میمون‌ها» (روپرت ویات، ۲۰۱۱) از زبانِ شخصیت اصلی، سزار، آنگاه که در بند است؛ این موارد نشان از تاثیرگذاری این سنخ از اندیشه‌ی کوچ‌گر بر عام ترین گستره‌های فرهنگی سده‌ی پس از خود است.

نیچه سپس به سراغ «مسئله‌ی سقراط» می‌رود: «فرازنه‌ترین مردانِ همه‌ی روزگاران درباره‌ی زندگی یکسان داوری کرده‌اند: زندگی به هیچ نمی‌ارزد… همیشه و همه‌جا همین آوا از دهان‌شان شنیده شده است: آوایی آکنده از شک، از اندوه، آکنده از بیزاری از زندگی، از نپذیرفتن زندگی» («غروب بتها»، ۱۳۸۴، ۳۳). به باور نیچه ایده‌ی مذکور که زندگی را خوار و بی‌‌ارج می‌کند نشانه‌ی روحیه‌ای سالم و جامعه‌ی پرتوان نیست بل نشانه‌ی بیماری و زوال و تباهی است. حتی فلاسفه‌ای چون سقراط و افلاطون هم از این منفیت، از نپذیرفتنِ زندگی با همه‌ی رنج‌ها و شدت‌هایش، و از این درد یا فروبستگی خلاص نشدند: «من سقراط و افلاطون را دردنمونِ تباهی‌زدگی یافتم» («غروب بتها»، ۱۳۸۴، ۳۴). بنا به استدلال نیچه، سقراط در اینجا محصول فرومایگی و اخلاق بنده‌وار است، و تجاهل یا جدل [دیالکتیک] او هم ابزار تطمیع و انتقام‌جویی از شهریاران آتنی است. نیچه در «تبارشناسی اخلاق» به این مسئله بازمی‌گردد و ریشه‌های این تعارض را از حیث زبان‌شناختی و نیروشناختی بررسی می‌کند؛ بندگان همواره شری در بیرون خود می‌جویند و با توسل به آن شر (به قول دلوز یک مرکبِ به‌نادرستی‌تحلیل‌شده) یک خیر را در قطبِ مخالف، یعنی در خودشان فرض می‌گیرند، اما اخلاق سرورانه به این ترفند خودفریبانه‌ی مبتنی‌بر ضعف نیازی ندارد، او نیازی به اثبات‌کردن خود ندارد: «هر چیزی که نخست می‌باید به اثبات برسد، ارزش چندانی ندارد. هرجا رفتار شایسته ملاک باشد آنجا دلیل نمی‌آورند، بلکه فرمان می‌دهند» («غروب بتها»، ۱۳۸۴، ۳۷).

از همین‌رو شهریار خود‌آری‌گوست؛ او خود را نه با یک جهان متخاصم بیرونی، نه با فروافتادن به یک تعالی کاذب، نه با خسران یا فقدان، بل با سرشاری‌هایش می‌شناسد؛ او دقیقه‌ی آری‌گوشدنِ نیروهای ایجابی و تاییدکننده‌ی حیات است، و حتی به‌رغم همه‌ی رنج‌ها زندگی را انکار نمی‌کند زیرا ارزش زندگی را نمی‌تواند سنجید یا برآورد کرد. هرچند امروزه کاپیتالیسم متاخر با جذب و کدگذاری نیروهای پویش‌آفرین در نظام بازنمایی و غصب ارزش افزوده‌شان عملاً مرز بین آری‌گویی راستین و عرآری‌گویی را مبهم کرده اما دقیقه‌ی شهریاری بر خویش، نشانه‌ی سلامتی، کثرت و سرشاری، همراستاشدن محور نیروها و ارزش‌های غیرگله‌ای، و شکفتن نیروهای منحصر به فردِ حیات از وجود مادی است.  نیچه به‌لطفِ درآمیختن نظرگاه زبان‌شناختی‌اش با نوعی فیزیولوژی ارزش‌ها، باور دارد که شیوه‌ی دیالکتیک یا جدل سقراطی به فرومایگان مجال کین‌توزی و انتقا‌جویی از فرادستان را می‌دهد تا تخم سستی، ناتوانی، رنجوری و شک را بکارند، که محصولش هیچ نیست مگر آشوب غرایز و بروز نیست‌انگاری یا نخواستن زندگی، شورهای خوابانده‌شده و عقلی اخته‌شده. در بخش بعد، «عقل در فلسفه»، نیچه به طرح ظرایفی مبتنی بر مفاهیم دیرپای تاریخ فلسفه می‌پردازد ــ از جمله، حقیقت، نمود و شُدن یا صیرورت [becoming] ــ  که مستلزم خوانش دقیق است (برای مثال، بنگرید به «نیچه و فلسفه» اثر ژیل دلوز). نیچه در بخش بسیار معروف و پرارجاع بعدی، «چگونه جهان حقیقی یک افسانه از کار درآمد» به طور فشرده و موجز، خطایی بنیادین در تاریخ اندیشه را نشان می‌دهد که در آن یک افق ثابت و نامتغیّر و یک غایت‌شناسی ایستا و صلب چیرگی یافته است. خطا اینطور عمل می‌کند که به یک جهانِ به‌اصطلاح «حقیقی» اما در واقع کاذب (خواه در ریشه‌های مسیحی خواه در اشکال افلاطونی و کانتی) اولویت می‌بخشد تا به نام آن وهم دروغین (که هیچ نیست مگر وسیله‌ای فیزیولوژیک برای حفظ و صیانت و نگهداشتِ یک گونه‌ی بشری) جهان واقعی (خودِ زندگی) را تحت عنوان جهانِ نمود معرفی و سپس نفی کند. اما «با آزادشدن از دستِ جهانِ حقیقی از دستِ جهانِ نمود نیز آزاد شده‌ایم! [دیگر جهانی جز همین جهان نمانده است.]» («غروب بتها»، ۱۳۸۴، ۵۴). همین فرایند شکل‌گیری فیگوری چون دین‌یار یا کشیش را توضیح می‌دهد.

در فصول بعد باز با وجوهی از همین اندیشه مواجه می‌شویم آنجاکه نیچه «چهار خطای بزرگ» را برمی‌شمرد و اولین آنها «خطای نشاندنِ پیامد به جای علت» است که در آن یک مرکز یا نقطه‌ی کانونی و متعالی تحت عنوان شی‌ـ‌فی‌ـ‌نفسه یا «چیز‌ـ‌در‌ـ‌خود» در مقام یک فرافکنی متافیزیکیِ کاذب، واقعیت را وارونه جلوه می‌دهد. در فصول بعد نیچه به طیف‌سنجی فرهنگ آلمانی، و ذائقه‌سنجیِ ارزش‌های مسلط میان مکاتب (سوسیالیسم، آنارشیسم، مسیحیت) و چهره‌های برجسته‌ی فرهنگی (زولا، امرسون، روسو، سنت‌بوو، فلوبر، الیوت) می‌پردازد و ضمن نقد اغلب آنها از استاندال و داستایوسکی به نیکی یاد می‌کند و از دِین خود به یونانیان باستان می‌گوید، خصوصاً آنجاکه تقابل نیروهای آپولونی و دیونیسوسی را بار دیگر و به شکلی نو مطرح و تبیین می‌کند، آنجاکه آپولون به‌منزله‌ی وجهی زاییده‌ی توان‌های سرشار و بس‌گانه‌ی دیونیسوسی مراد می‌شود. قطعه‌ی پایانی این کتاب، ما را به یکی از آثار مهم و پیشین نیچه، «چنین گفت زرتشت» بازمی‌گرداند که گفتگویی میان زغالسنگ و الماس است که هردو از عنصر کربن شکل گرفته‌اند اما با آرایش‌هایی متفاوت که موجب می‌شود اولی به‌راحتی در دست پودر شود اما دومی برعکس آنقدر سخت باشد که هر چیز را بشکافد و بخراشد. این قطعه که نیچه آنرا از بخش سوم «چنین گفت زرتشت» برمی‌گزیند، در این مفصل‌بندی جدید با از میان‌برداشتن مرز میان مناقشات عظیم فلسفی و یک نوشتار شاعرانه‌ـ‌ادبی، با کنار زدن مرزبندی‌های سنتی میان امر واقعی و امر استعاری، جان‌کلام «غروب بت‌ها: فلسفیدن با پتک» را بار دیگر به شکلی موجز و زیبا جمع‌بندی می‌کند: «چرا چنین نرم؟ برادران، من از شما چنین می‌پرسم… چرا چنین نرم؟ چنین سست و تسلیم؟ … اما آفرینندگان همه سخت‌اند… تنها اصیل‌ترینان یکپارچه سخت‌اند. برادران من این لوح نو را بر فراز شما می‌نهم: سخت شوید!» («غروب بتها»، ۱۳۸۴، ۱۷۶)

 

نویسنده: نیما پارسه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Share This