بامیلو بلاگ / سبک زندگی / فرهنگ و هنر / مروری بر شب‌ های روشن فیودور داستایوفسکی، ترجمه سروش حبیبی

مروری بر شب‌ های روشن فیودور داستایوفسکی، ترجمه سروش حبیبی

شب های روشن فیودور داستایفسکی

  • نمی‌دانم چگونه خاموش بمانم وقتی قلبم بی‌وقفه سخن می‌گوید. ــ فیودور داستایفسکی
  • ای انسان منزوی که امروز تک افتاده‌ای، روزی یک مردم خواهی بود. ــ نیچه

«ظلماتِ سفید» یا «شب‌های روشن» از اولین داستان‌های کوتاه فیودور داستایفسکی است که اولین بار در 1848 منتشر شد. قصه‌اش درباره‌ی راوی ناشناسی است که از زاویه‌ی دید اول شخص حکایت ملاقاتش با زنی به اسم ناستنکا یا آناستازیا در خیابانی در پترزبورگ را بازگو می‌کند. قصه شش بخش دارد که تنها پاره‌ی آخرش در روشنای صبح می‌گذرد و بیشترش طی چهار شب پس از دیدار مقدر این دو تعریف می‌شود.

فیودور داستایفسکی

داستان حاکی از رنج و تلخی احساساتِ عاشقانه‌ی یک‌طرفه، دوستی و خسران میان دو غریبه‌ی سرگردان و بی‌قرار است که در جوار هم موقتا به آرامش خاطر می‌رسند؛ نوعی تسکین اشباح در بطن بی‌قراری مالیخولیایی‌. می‌توان تاثیر مکاتب روانشناسی‌ آن دوران، تاثیرات انجیلی و نیز فلسفی (مثلا اگزیستانسیالیسم) را در اثر دید: برای مثال، مادر زن جوان، محافظه‌کار، بدبین و پارانویید رفتار می‌کند در حالیکه امیدبستنِ شخصیت‌های قصه به یک رابطه و ازدست رفتن آن، به تاملی در باب مسئله امید، انتخاب فردی، اراده و اختیار در عصر مدرن بدل می‌شود. اینجاست که تناقض‌های وجودی و درونی از خلال جنبه‌های نامتعادل، طغیان‌گر، سرکش و پیش‌بینی‌ناپذیرِ حیات، و ضمن مواجهه با تصادف‌های محتومِ زندگی، شخصیت فرد را تدریجاً تراش می‌دهند تا از خلال عبور از این بحران‌ها به سوی پذیرشِ واقعیتی نو هدایت شود. به خاطر اهمیت آزمونگری و تجربه‌گرایی است که این داستان عاشقانه در واقع تدریجا با پوست‌انداختن و کاوشِ لایه‌لایه‌ی شخصیت‌ها و نسبت‌ها، به حکایتی در باب ماهیت یک رخداد زیروروکننده تبدیل می‌شود که می‌خواهد در گستره‌ی بینا‌ـ‌سوبژکتیویته‌ای سیال و شناور، میزان جسارت افراد در شناختن خود و دیگری ضمن مواجهه با سرنوشت را مطالعه کند. داستایفسکی شعری از ایوان تورگنیف را در آغاز شب اول قرار می‌دهد: «آیا این نقشی بود که سرنوشت برایش برگزیده بود؟» در این مسیر، آنچه برای نویسنده جالب به نظر می‌رسد توان برگذشتن از مرزهاست؛ به یک معنا، این داستان کوتاه تاملی درباره‌ی نسبت بین تصادف و ضرورت، و مفهوم ارتباط یا پیوستار ارتباط در حدود امر ممکن است. راوی داستان به رغم همه مسائل و دشواری‌ها در انتها باز هم امیدوار است روزی مجال چنین ماجرای عاشقانه‌ای پیش بیاید و به رغم اشک‌ریختن حین خواندن نامه‌ی زن برایش آرزوی بهترین موهبت‌ها را دارد. با این‌حال بدبینی خاص فیودور داستایفسکی را هم شاهدیم که روایت نوعی سمپتوم دو قطبی است؛ یاس و امید در نقش‌های و صورتک‌های مختلف درون هر شخصیت به میدان می‌آیند تا امکان برگذشتن از این دو گانه به نفع ایجابیتی رفیع‌تر، که خودِ زندگی است، مهیا شود؛ از همین‌روست که خواننده از مرز میان گریستن و خندیدن به سوی کشف دنیایی دیگر درون خودش و دیگری رهنمون می‌شود.

فیودور داستایفسکی

 

در حالی‌که «جنایت و مکافات» اثری تیره‌و‌تارتر است اما آنجا هم کل اثر حول قتل پیرزن به دست راسکولنیکف و دلهره‌ها، سرخوردگی‌ها و یاس‌های او، و نیز عشق متعاقب میان راسکولنیکوف و سونیا همراه با امیدها، وجدها و سرمستی‌های آن می‌چرخد؛ این دو سویه در هم تنیده و تشدید می‌شوند. با نظر به این اثر، «شب‌های روشن» کمتر تیره و بیشتر ایدئالیستی و رویاوار است (لااقل در پاره‌ی اول). از این لحاظ، هر کس که ذره‌ای در زندگی‌اش احساس تنهایی یا انزوا کرده باشد، همه‌ی رویابین‌ها، همه‌ی آنها که در زندگی به استقبال ماجرا و خطر می‌روند، می‌توانند با رویابینی‌ها و سرگردانی‌های شخصیت‌ اصلی همراه شود. جالب است که در میانه شب دوم و شب سوم، در داستان ناستنکا، فیودور داستایفسکی به والتر اسکات اشاره می‌کند. وصلت نامحتمل بین دو شخصیت اصلی داستان تدریجا به نقطه‌ی اوجی تاب‌نیاوردنی می‌رسد و قصه همانقدر که ناگهانی شروع شده بود به یکباره پایان می‌پذیرد در حالیکه رویابین حتی شهر را مکانی بی‌روح و بی‌معنا می‌بیند. در پاره‌ی آخر می‌خوانیم: «شب‌های من با فرارسیدن صبح به پایان رسیدند.» او در رویاهایش مردمی جدید را در شهری دیگر فرامی‌خواند؛ مردمی که هنوز وجود ندارند اما تدریجاً از خلال ساخت یک زمین جدید آفریده خواهند شد. رویابین صرفا یک موجود خیال‌باف نیست که از واقعیت بی‌خبر و منزجر باشد؛ رویابین روی مرز دیگری از امر واقعی می‌زید و واقعیتی نو را فرامی‌خواند؛ یک انرژی انباشته و متراکم که ناخودآگاه جامعه‌اش است اما بیرون یا ورای ارزش‌های مسل و پذیرفته‌شده‌ی جامعه‌اش نفس می‌کشد؛ هرچند شاید کلمه‌ها و زبان مشابهی بین او و همسایه‌اش وجود داشته باشد اما صدای رویابین را تنها رویابینی دیگر درخواهد یافت که چه بسا به زبانی دیگر، سرزمینی دیگر یا دورانی دیگر تعلق داشته باشد. برای مثال، نویسندگانی چون هرمان ملویل، هانری میشو، ویلیام باروز یا ساموئل بکت (در میان نویسندگان دیگری از این دست) به همین سنخ از رویابینان تعلق دارند؛ کسانی که درجات سلامتی و بیماری متفاوتی را از سر گذراندند و با این‌حال به شدت‌های زندگی و به آزمونگری یا تجربه‌گرایی آری‌گو باقی ماندند.

فیودور داستایفسکی پروست از تعدد «قتل»ها در آثار فیودور داستایفسکی شگفت‌زده می‌شود و این گمانه‌زنی را به ذهن ما متبادر می‌کند که آیا ممکن نیست که نویسنده‌ی ما که به صرع مبتلا بود خود مرتکب قتل هم شده باشد، در حالی‌که باروز خود مرتکب قتل غیرعمد شده و از موطن‌اش می‌گریزد؛ این نویسندگان به ضرب همین ابعاد تجربه‌گرایانه حدود زبان، فرم و امکان‌های ادبیات را بسط داده‌اند. نیچه تقریباً در همان دوران حیات فیودور داستایفسکی اما کمی دیر او را کشف می‌کند و با ستایش از او یاد می‌کند: «فیودور داستایفسکی تنها روانشناسی است که من از او چیزی آموخته‌ام: آشنایی با او نیک‌بختی بزرگ زندگی من بود» (غروب بتها، 1384، 152). از این داستان کوتاه اقتباس‌های سینمایی متعددی شده است که معروف‌ترین‌شان چهار شبِ یک رویابین (1971) اثر روبر برسون و شب‌های روشن (1957) اثر لوچینو ویسکونتی هستند. یقیناً سعادتی برای ما خوانندگان و علاقمندان فیودور داستایفسکی است که سروش حبیبی، مترجم پیشکسوت و توانا، این داستان کوتاه زیبا و پرمایه را مستقیما از زبان روسی به فارسی برگردانده است.

نویسنده: نیما پارسه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *